صبح از خانه که زدم بیرون، توی بهار، نه ماشینی بود که بخزد از گوشه ی چشمم و اعصابم را خطِ تیز و سیاه بکشد ، نه آدمی که نگاهش از فاصله ، معلوم باشد کجا سیر می کند و مجبور شوم خودم را هی روی مسیرم این طرف و آن طرف کنم که بهش نخورم. عینک دودی را گذاشتم توی کوله پشتی بماند که آفتاب خالص ِ جمعه ی شفاف ، جمعه ی کمرنگ ، پشت پلکهام الاکلنگ بازی کند. کتم از گوشه ی شانه ام هی می لغزید پایین و رسید که به نیمه ی بازوم ، درش آوردم.
شب که برگشتم، و نشسته بودم به آهنگهایم را هزاران باره گوش دادن، مامان ایستاد جلوی در اتاقم و نگاهی کرد که: چه ت شده؟ و نشنیده، سر تکان دادم که هیچی. آمد جلو ، سرم را توی بغلش گرفت و بوسیدم.
از حمام که آمدم بیرون و انگشتهای دست و پام پیر شده بود، نسیم تازه رسیده بود خانه از کنسرت. داریوش، شکنجه گرش را می خواند توی گوشم و می پرسیدم خوش گذشت؟ گفت صبا نشسته بود جلوی ما . یادم افتاد چند شب پیش می خواستم به بچه ها بگویم که دسته جمعی برویم و یادم رفت .
یکهو کلمه ها شلوغ کردند و دلم خواست بنویسم ... شاید از گرفتگی ِ آسمانم ، شاید از هاله ی تسلیمی که دارد کم کم زیر چشمهایم را حلقه می اندازد ... یا شاید از اینکه کمی احساس جاماندگی بهم دست داد، که دلیل خاصی هم نداشت. مثل خیلی از حسهایی که چند وقتی ست با من می خوابند و بیدار می شوند. مثل وقتی واکنشهای شدید قهر می کنند و خوشحالی، دلخوری و غم، همه را می شود با لبخند زدن یا نگاه کردن گفت. و برخلاف عادت بچگی، که مامان مدتها قبل خیلی می گفتش، می نشینم تنهایی ساعتها با خودم و حوصله ام سر نمی رود. خودم مهره ها را یکی یکی می اندازم توی نخ و مدتها می گذرد و یادم می رود این ها، کنار هم توی ردیف بی نظم و شکلیشان، اصلآ چه قرار است از آب دربیایند. فقط گردنم که درد می گیرد ، سرم را بلند می کنم ببینم ساعت چند است و دوباره برمی گردم به گره ها و گِردی ها.
وحید که داشت می رفت تهران، دم آخر توی شلوغیِ خداحافظی مامان و آن بقیه، بغلش کردم و بغضم گرفت. دست هم را که ول می کردیم یک طوری نگاه می کرد شکل هیچوقت . گفت بیای پیشم ها ! گفتم می آیم ... زمستان. دلم برای پارک دانشجو تنگ شده است ... برای دیوارک دورتادور تئاتر شهر و مادوکس ِ شکلاتی که با بخار دهانم اشتباه بگیرمش. و نشستن کنار بروبچه هایی که بی حرف، می فهمیم هم را. جایی که خسته نشوم از دیدن و دم نزدن و هیچ چیز، خودش را به رخم نکشد. هاه! صبا هم آن موقع تهران است ... و اگر برف بیاید، و دستهایمان توی جیب کُتها مُشت شده باشد، حتمآ ، هیچ زمانی از آن، زمستان تر نخواهد شد ...