ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٠  کلمات کلیدی:
 
دروازه ها
یکی یکی آمده اند نزدیک من.
ترسناک توی تاریکی. قلمکاری شده. سنگین... کهنه از بوی زمان.
شکسته توی نور سرد.
کجای این خطِ نازک باید بفهمم
... که آن نفر، کی بوده است... آن نفر کی بوده است
که تمام راهِ بلند را تا بالا، از روی لبه ی نرده های پیچ دار و زنگار خورده رفت
که نیفتد فقط
توی خاموش خانه ی کورها
کرها
شورزده ها
آن تَه.
 

پاییز وزید امشب، توی حیاط خانه ای
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٤  کلمات کلیدی:

شبی که دلگیرم و این ذره ای غم ندارد. نه ذره ای غم. که نور مهتابی می ریزد توی جویچه ی کلمات، و شعر جاری می شود؛ توی تحکمِ نرم صدای دوستی. که مستی ای نیست که بر سر باشد و موسیقی که می خیزد، اشکی نیست برای ریختن. و اصلا قصه ای نیست که ضربه بزند، پیش براند هر احساسی را. نگاه اما خیلی هست که بکشی به تن دیوارها و خاموش روشن نورها و صورتهای نیمه نهان. نگاه می کنم و اصلا یادم نمی آید زمانی بوده باشد در خاطره ی ذهنم، که اینطور دلم نخواسته باشد یک نفر باشد که بفهمد. و دلم خواسته باشد تکه ای باشم قیچی شده از یک صفحه ی بی انتها. غبار بال عقابی باشم که رد می اندازد هوا را، به دل کویری. وقتی قصه ای در سکوت، در خالی به "نقطه" می رسد، همین می شود ... خیال خالی فراموشی.


شیشه ها را بُخار ، گــُم کرده ...
ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٥  کلمات کلیدی:

از دیشب توی نور ِ کم ِ مهتابی ، تا امروز بعدازظهر ِ سنگین و خمار ، پای کلمه ها چشمم تکه یخ ِ وامانده ی زیرآفتاب می شد و ذوب می شد ...  ذوب می شد ... صفحه را می بستم و باز می کردم که شفاف شود دوباره. و شب هفتم ِ سال بلوا ، توی سرسرای بوی خاک گرفته ی سرهنگ نیلوفری ، بالای سر نعش ِ نیمه جان ِ نوشافرین ایستاده بودم انگار و نفسم جایی گیر می افتاد و دیگر بالا نمی آمد با شنیدن اعدام ِ حسینا . فراموش نمی توانستم بکنم ... و اصلآ کسی نبود که یادم بیاورد این هق زدنهای بی وقت، ناگهان ، از کجاست. صورت خمار ِ جسیکا جلوی چشمم مه می شد و تر می شد و گم می شد و پیدا .... هیچ چیز ، نه حتی جروبحث آن روز که خودم هم می دانستم هیچ حقی ندارم آنجا ، دلم را چنگ نمی زد؛ نه حتی فراموشی ِ بلندمدتی که به فاطمه می گفتم آغاز می شود در نفطه ای از زمان ِ باریک و خوب است .... کم کم سنگ می شوی از تو یا از بیرون یا از هر دو و این ، خوب است . نه .... اینها نبود. شب ها معده ام درد می کرد و حالم بهم می خورد از خوردنی ها و من می خواستم "لاغر شوم" که دلم نمی خواست بخورم هیچ. من از همه بیزار بودم و خودم هم نمی دانستم چرا. بابا با جسیکا شوخی می کرد و من حرص می خوردم و توی اتاق خواب ِ خانه ی خاله منیر، می نشستم و حرص می خوردم که مگر چه گناهی دارد؟ به وحید می گفتم حالم بهم می خورد از مهمانی و او می خندید و می گفت شبیه ِ من شده ای تو تازه .... چرا نمی روی پیش نسیم و دخترخاله ها بنشینی؟ از اسم دانشگاه حالم بهم می خورد ... از حرف زدن حالم بهم می خورد. برای همین نمی خواهم که بنویسم. می خوانم که بنویسم و نمی خواهم قلم روی هیچ سپیدی ، مغز ِ نگار را تراوش کند . جوهرش نمی دانم چه رنگی می شود. قرمز؟ خون می شود. خاک می شود . دالان تاریک ِ گذر ِ قدیمی ای می شود غلتیده میان صخره ها ... و جوباری هم ندارد ، یا داشته و خشکیده. نقش ِ خط خورده ای می شود روی دیوار سنگی ِ غاری .... خلوت و مدفون توی صورت ِ طبیعت ِ جاری. صداها ، جان ِ کلمه که بخواهند بشوند روزی ، طنین ِ وهم می اندازند توی گوش آدمها .... دور می خورند و چرخ می خورند و نقش و ادا می آیند و دور می شوند و فقط با باد است که می روند .... نه بند ِ خاطری می شوند نه مُهر ِ صفحه ای . بخودم برمی گردند مثل وقتی توی کوه هوار می کشی .... و شعله ی ققنوس می شوند و خاکستر ، توی دستهای خود ِ من. منی که می نشینم توی خودم و دلم می خواهد خودم تنها باشم وقتی صدای زمزمه ی دخترکی می آید که بغضش تمام نمی شود و اشک هم که بریزد باز بغضش تمام نمی شود که نمی شود ... غریبی می کند . همه چیز هر روز ، می آید و می رود و تنه ی تُرد و خیس شاخه ای از بیرون سخت می شود .

هیچ چیز معلوم نبود جز خودم که نشسته بود آن وسط روی زمین ِ سرد و زیر نور ِ بی تفاوت ِ مهتابی و صورت ِ خمار دوست داشتنی ترین موجود ِ دنیا که گم می شد و پیدا ....

 


زمستان ترین
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢۸  کلمات کلیدی:

صبح از خانه که زدم بیرون، توی بهار، نه ماشینی بود که بخزد از گوشه ی چشمم و اعصابم را خطِ  تیز و سیاه بکشد ، نه آدمی که نگاهش از فاصله ، معلوم باشد کجا سیر می کند و مجبور شوم خودم را هی روی مسیرم این طرف و آن طرف کنم که بهش نخورم. عینک دودی را گذاشتم توی کوله پشتی بماند که آفتاب خالص ِ جمعه ی شفاف ، جمعه ی کمرنگ ، پشت پلکهام الاکلنگ بازی کند. کتم از گوشه ی شانه ام هی می لغزید پایین و رسید که به نیمه ی بازوم ، درش آوردم.

شب که برگشتم، و نشسته بودم به آهنگهایم را هزاران باره گوش دادن، مامان ایستاد جلوی در اتاقم و نگاهی کرد که: چه ت شده؟ و نشنیده، سر تکان دادم که هیچی. آمد جلو ، سرم را توی بغلش گرفت و بوسیدم.

از حمام که آمدم بیرون و انگشتهای دست و پام پیر شده بود، نسیم تازه رسیده بود خانه از کنسرت. داریوش، شکنجه گرش را می خواند توی گوشم و می پرسیدم خوش گذشت؟ گفت صبا نشسته بود جلوی ما . یادم افتاد چند شب پیش می خواستم به بچه ها بگویم که دسته جمعی برویم و یادم رفت .

یکهو کلمه ها شلوغ کردند و دلم خواست بنویسم ... شاید از گرفتگی ِ آسمانم ، شاید از هاله ی تسلیمی که دارد کم کم زیر چشمهایم را حلقه می اندازد ... یا شاید از اینکه کمی احساس جاماندگی بهم دست داد، که دلیل خاصی هم نداشت. مثل خیلی از حسهایی که چند وقتی ست با من می خوابند و بیدار می شوند. مثل وقتی واکنشهای شدید قهر می کنند و خوشحالی، دلخوری و غم، همه را می شود با لبخند زدن یا نگاه کردن گفت. و برخلاف عادت بچگی، که مامان مدتها قبل خیلی  می گفتش، می نشینم تنهایی ساعتها با خودم و حوصله ام سر نمی رود. خودم مهره ها را یکی یکی می اندازم توی نخ و مدتها می گذرد و یادم می رود این ها، کنار هم توی ردیف بی نظم و شکلیشان، اصلآ چه قرار است از آب دربیایند. فقط گردنم که درد می گیرد ، سرم را بلند می کنم ببینم ساعت چند است و دوباره برمی گردم به گره ها و گِردی ها.  

وحید که داشت می رفت تهران، دم آخر توی شلوغیِ خداحافظی مامان و آن بقیه، بغلش کردم و بغضم گرفت. دست هم را که ول می کردیم یک طوری نگاه می کرد شکل هیچوقت . گفت بیای پیشم ها ! گفتم می آیم ... زمستان. دلم برای پارک دانشجو تنگ شده است ... برای دیوارک دورتادور تئاتر شهر و مادوکس ِ شکلاتی که با بخار دهانم اشتباه بگیرمش. و نشستن کنار بروبچه هایی که بی حرف، می فهمیم هم را. جایی که خسته نشوم از دیدن و دم نزدن و هیچ چیز، خودش را به رخم نکشد. هاه! صبا هم آن موقع تهران است ... و اگر برف بیاید، و دستهایمان توی جیب کُتها مُشت شده باشد، حتمآ ، هیچ زمانی از آن، زمستان تر نخواهد شد ...


آسمان را ببین ... که چه سرد است ، خاموش ...
ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٤  کلمات کلیدی:
خوشحال بودم آنجا، کنار مریم ... کنار صبا. می خندیدیم و می خندیدم و قلبم می لرزید. تاثیر خیره شدن به انعکاس ابرهای خاکستری توی شیشه های رفلکس بود شاید، که بغض بازی اش گرفته بود و بالا و پایین قل می خورد توی گلویم. به صبا گفتم دلم می خواهد با یک نفر حرف بزنم ... و نمی دانستم دقیقا کی. هاله ای محو از آدمی توی سرم بود و سعی می کردم پررنگش کنم. که بتوانم پیدایش کنم. و می دانستم نمی شود. فقط می دانستم اگر بتوانم نقاشی اش کنم به روشنی توی قلبم، و اگر دیده شود صورتش، خواهم نشست مقابلش و ساعتها برایش حرف خواهم زد و اشک خواهم ریخت. بهش خواهم گفت چقدر خسته ام از به دوش کشیدن این سنگینی که هر دم نهان می شود جایی توی گوشه های تاریک روحم که دستم بهش نرسد. که نریزمش پایین از شانه هایم. خواهم گفت چقدر دلتنگم از این جریان نرم و خزنده ای که رویش حرکت می کنیم همگی. و سعی می کنیم نشکنیم ، آب نشویم میانش. و سنگ می شویم که شاید دیرتر حلمان کند سایش بی توقف رود. گریه خواهم کرد. بی خجالت. اشکهایی را نشانش خواهم داد که خیلی وقت است تنهایم گذاشته اند . و سیل نشده اند و یک گوشه ای جمع شده اند توی خودشان. خواهم گفت که من بازی کردن را خوب یاد گرفته ام، اما هنوز پایم روی صحنه می لرزد وقتی می خواهم اوج و فرود بیایم با نقشم. خواهم گفت همیشه خیلی دور بوده ام ... و خیلی نزدیک. و پشت نگاهم قایم می شوم، تا کلمه ها ناامیدم نکنند. و خیلی دلم گرفته است ... و وقتی می بینم روزها هم خاکستری اند، سایه ی محوی انگار بر سرم می نشیند وقت خواب و بیداری، و دست ِ گرمی می شود روی صورتم. که بتوانم تمام روز خودم را محکم نگه دارم و معلوم نشود که هنوز هم قلبم می لرزد ... می ترسم و بی پناه می شوم قدر ِ هفت سالگی ام، ایستاده میان میز و نیمکت مدرسه ی پژوهش ، وقتی معلم چشم غره می رود و من دلم می خواهد مامانم بیاید و بغلم کند . و الان ، میان هیاهوی گذرنده ای که زندگی من است ... ایستاده ام. و خواهم گفت همیشه ، حتی وقتی خواسته ام رویم را برگردانم، می دانستم که مرگ ِ همه چیز خواهد رسید. می دانستم که نگاهش خواهم کرد ... و برجای خواهم ماند.

میان ِ خواب و آن دیگری که صورت ندارد ...
ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٦  کلمات کلیدی:

دود، باریک و مست، می رقصد دور سفیدی محو ناخنم توی نیمه نوری ِ اتاق. نگهش می دارم و تا ته می سوزد همانطور ... خمار و خم. آهسته می شود ... کم جان ، آنقدر که نم ِ پیانوی توی هوا را می کشد به خودش ... یکسو می شوند توی هوای آبستن و می روند بالا ... بالا
ته نشین می شوم. نفس می کشم و نمی کشم ... دستم اگر می رسید ، نیمه ی رهای پرده را می کشیدم توی صورت پنجره. بوی گوجه سبز ِ نوبرانه دهانم را آب می اندازد ؛ دلم به هوس افتادن می خواهد فقط ... بی هیچ چشیدن.
همانقدر، لمس ... هم پیاله ی گیج و گنگی ِ بعدازظهر ِ کمرنگ ، دراز می کشم ... تا آخرین سیگار ، خاموش، خودش را نگه دارد ؛ آنقدر که لبهایم خشک شوند و گیرش بیندازند آن وسط ...


دلم که برایت تنگ می شود بهرحال ...
ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٩  کلمات کلیدی:

امشب وقتی یادم افتاد نوزده تمام شده دیگر، چیزی پیچید دورم؛ شاید خستگی ... شاید دلتنگی برای روزهای طولانی اش. خوبی ش این است که سالها بعد، خیلی حرفها دارم برای گفتن که اولش "وقتی نوزده سالم بود" باشد.


برو همان گوشه ی اتاق ، نگاه کن خوب
ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٠  کلمات کلیدی:

کمتر وقتهایی می شود که اینقدر ساکت باشد. اینقدر که بشود ساعتها نشست و نیچه خواند حتی اگر بارها گریز زد به سر خطها و آخر، از دو صفحه و نیم فراتر نرفت و عوضش ، حس نوزادی را داشت که اولین شیر مادر، غنی و لبالب، می خزد به فضای خالی بین سلولهایش. کمتر می شود اینقدر سکون بخوابد روی هوای اتاق که صدای الیاف فرش کف پام ، کامل و بی نقص خودش را بکشد به گوشم. اینقدر که شلوغی ِ میزم را کنار هم بچینم و از باتن ها، تابلوهای قرمز ِ مربعی ِ کادوی ریحانه، رشته های گردنبند پیچیده دور جعبه ی مارلبرو و دی وی دی های بی نام و نشان عکس بگیرم و این، حس خلق ِ یک شاهکار را بهم بدهد. بنشینم برای خودم طرح یک اتاق جدید را بریزم با قفسه های پهن و کوتاه ِ چوبی و حس وقتی  پُرشان می کنم از کتاب، که شوک لطیفی تکانم دهد از این همه چیزی که خوانده ام و همیشه فراموش کرده ام.
دیروز یکی از دانشجوها "کتاب کوچک فلسفه " را داد دستم. فکر کردم مال خودش است که تمام کرده و یادش مانده که برایم بیاورد. گفت خریده ام برایتان. بیشتر از کتاب، جمله ی بی نقصش غافلگیرم کرد. همان جلسه حال کامل را درس داده بودم تازه.
دلم برای فرانسه حرف زدن تنگ شده. می دانم یادم نرفته اما کاش حداقل ترم قبل را تمام کرده بودم. شاید می شد بروم بنشینم سر کلاس دیسکاشن و گوش کنم. مثلآ حرف زدن صبا را بشنوم و ببینم فردریک کدام کلمه ها را فارسی می تواند شکسته ،پکسته بگوید و بچه ها ریز و زیرلبی بخندند.
خیلی دیر ممکن است باشد، می دانم، یک چیزی حدود یک هفته. همان دوشنبه ی هفته ی پیش باید "رژیم غذایی" سیلوراستاین را سر کلاس می خواندم. اما حیفم می آید کمی لبخند نزنیم. بیخودی ... مثل چهارشنبه که دیوانگی ام از سایه ی عصر ِ اردیبهشت همه را گرفته بود انگار که به جرز دیوار هم می خندیدیم سر کلاس.
سه شب است تا صبح خواب می بینم و خیلی بی ربط است ...  می خواهم خودم را به آن راه بزنم. تمام مدت همانجا، در همان فاصله می ایستد نیمرخ و من توی درگاه خانه ای چشمم بهش می افتد و تمام. مامان می گفت تعبیر خواب اینترنتی داریم؟ خنده ام گرفت.


← صفحه بعد